پارت صد و نهم :

صبح روز بعد...
سیاوش پس از بیدار شدن بعدِ مدت‎ها آتیه را سحرخیز دید؛ و البته مثل شب گذشته غمگین. چیزی از او دست‎گیرش نشد و پایین رفت. از روی نگرانی و کنجکاوی با پسر آقا خلیل تماس گرفت و احوال خانه‌ی پدرش را جویا شد. حدسش به یقین پیوست و متوجه شد که مراسم دیشب مربوط به عقد بهروز بوده. تماس را قطع کرد و نشست. شاید هم بار دیگر فرو ریخت. قصد نداشت چیزی به روی آتیه بیاورد اما از این‎که همسرش ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    عزیزی بانو جان💗💗

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم

    1

    کاش م** یه روز بدون استرس باشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    این مردک کجا بود دیگه

    ۱ سال پیش
  • الهه

    1

    چقد ناراحتم که بی تو به سر نمیشود داره تموم میشه😭😭😭 من این رمانو نخوندم خانم جاری باهاش زندگی کردم

    ۱ سال پیش
  • الهه

    0

    سر این پارت جیگرم کباب شد، واسه سیاوش و آتیه و بیشترم واسه *** چقدر بی شرفه این نامرد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️