بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت صد و نهم :
صبح روز بعد...
سیاوش پس از بیدار شدن بعدِ مدتها آتیه را سحرخیز دید؛ و البته مثل شب گذشته غمگین. چیزی از او دستگیرش نشد و پایین رفت. از روی نگرانی و کنجکاوی با پسر آقا خلیل تماس گرفت و احوال خانهی پدرش را جویا شد. حدسش به یقین پیوست و متوجه شد که مراسم دیشب مربوط به عقد بهروز بوده. تماس را قطع کرد و نشست. شاید هم بار دیگر فرو ریخت. قصد نداشت چیزی به روی آتیه بیاورد اما از اینکه همسرش ب
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مریم جاری | نویسنده رمان
عزیزی بانو جان💗💗
۱۱ ماه پیشمریم
1کاش م** یه روز بدون استرس باشه
۱ سال پیشنسترن
1این مردک کجا بود دیگه
۱ سال پیشالهه
1چقد ناراحتم که بی تو به سر نمیشود داره تموم میشه😭😭😭 من این رمانو نخوندم خانم جاری باهاش زندگی کردم
۱ سال پیشالهه
0سر این پارت جیگرم کباب شد، واسه سیاوش و آتیه و بیشترم واسه *** چقدر بی شرفه این نامرد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
1خدا قوت مریم بانوی عزیز قلمت عالیه مرسی از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹